تبليغاتX
رستگاری از شائوشنک

رستگاری از شائوشنک

رابیندرانات تاگور

§ خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين ،بلكه براي گلهايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است.

 

§ هر كودكي با اين پيام به جهان مي آيد كه خدا هنوزاز انسان نااميد نيست.

 

§ مردم ستمگرند. انسان اما مهربانست.

 

§ خدايا! آنان كه همه چيز دارند مگر تو را به سخره مي گيرند آنان كه هيچ ندارند مگر تو را.

 

 

ماه نو و مرغان آواره

رابيندرانات تاگور

مترجم:ع.پاشايي

انتشارات روايت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 1  توسط بابک  | 

به احترامشان می ایستم وایستاده کف می زنم

با دوتا وبلاگ خیلی زیبا آشنا شدم.اولیش مربوط به یادداشتهای یک سرباز معلم جنوبی از جمال آباد کالوست.اینقدر عاشق این مدرسه شدم که هم کتابش را خریدم و هم به نمایشگاه عکس آن رفتم .فقط به این جمله که درکتابش به نام قصه کوچکترین مدرسه دنیا آمده ، بسنده می کنم :

در عبور از روزهای سخت،این آدم های سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت.

http://dayyertashbad.blogfa.com/                              

دومین وبلاگ مربوط به یادداشت های یک دختر دستفروش در متروست. از این وبلاگم خیلی خوشم اومد ولی خیلی ناراحت شدم از برخورد مردم با این آدمهای زحمتکش.یه جای خودش میگه:

فقط کاش آدما حواسشون باشه وقتی با کسی حرف می زنن جدای از اینکه چه شغل و چه شرایطی داره، یه آدمه. یکی که دلش به تلنگری ممکنه بشکنه و دل شکستن گناه خیلی بزرگیه.

http://dastforoshemetro.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 1  توسط بابک  | 

انیشتین & جرج برنارد شاو & چرچیل &ودیگر هیچ

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

انیشتین با چاپلین

این عکس انیشتین با چارلی چاپلین معروفه

این هم با تاگور


روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. فورا توپید که: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.» و برنارد شاو گفت؛ «عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم


-یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه :گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!

-نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!

-درمیگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم…

- مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت که حالا دیگه حسابى پاتیل پاتیل شده بود، و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
(در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانید محترم!) شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى ..!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 1  توسط بابک  | 

جنگ

از جنگ که برگشتی

به مادرت گفتی :

تنها یک تیر به سمت دشمن رها کردم !

از جنگ که برگشتم

به مادرم ،

حرفی برای گفتن نداشتم

در نزدیکترین گورستان

                 به اشک هایش

                                   خفتم

با یک تیر در قلبم !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 10  توسط بابک  |